پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386
من
سلام
من بزودی می ام . با وبلاگی جدید و تفکری جدید . از آبجی شراره هم ممنونم . راستی شراره من خیلی سعی کردم که در وبلاگت نظر بدم ولی نشد . تو ایمیلت رو چک کن . من دیگه ای دی ندارم
نوشته شده توسط فرهاد فرامرزي در 11:10 | | لینک به این مطلب
جمعه نهم تیر 1385
زندگی پوچه
سلام . امروز که به وبلاگم سر زدم به یک نظر بر خوردم که تمام دنیا در نظرم پوچ و بی معنی شد . اره . تازه من معنای عاشق نبودن رو فهمیدم . تازه فهمیدم که زندگی پوچ و بی ارزشه . اصلا معنی عشق چیه ؟ اصلا عاشق کیه ؟؟؟ آه ..... و آه .... و افسوس ..... وقتی تو زندگیت یکی رو دوست داشته باشی و بعد بفهمی که !!!!!
دیگه نمی تونم حرف بزنم . بغض داره حنجره ام رو تکه تکه می کنه . دیگه دل و دماغ درس خوندم رو هم ندارم . به درک .... زندگی پوچه . برای چی دیگه تلاش کنم . ولی پشت دستم رو داغ می کنم تا دیگه عاشق نمی شم . شاید هم دیگه وبلاگ نویسی نکردم .
نوشته شده توسط فرهاد فرامرزي در 16:5 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم تیر 1385
شور عشق
دیگه امتحاناتم شروع شده . برام دعا کنید . دلم براتون تنگ می شه
سعی می کنم دوباره بیام . فراموشم نکنید .
شاد باشی و عاشق
نوشته شده توسط فرهاد فرامرزي در 10:2 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
امروز هم گذشت .
چه زود روزها پشت سر هم می گذرند . الان من ۲۱ تا بهار رو پشت سر گذاشتم . احساس خوبی دارم . احساس می کنم تجربیاتم زیاد شده . می تونم آدما رو از روی شکل و حرف هاشون بشناسم .
کاش زندگی خیلی زود نمی گذشت .
ولی باید قوی بود . مثل باد نه مثل کوه که به فرمان باد هر شکلی به خود می گیرد .
نوشته شده توسط فرهاد فرامرزي در 17:23 | | لینک به این مطلب
جمعه نوزدهم خرداد 1385
صادق هدایت
آهوی کوهی در دشت چگونه دودا او ندارد یار بی یار چگونه دودا
نوشته شده توسط فرهاد فرامرزي در 9:29 | | لینک به این مطلب
سه شنبه نهم خرداد 1385
زندگی نوشیدن قهوه است
> زندگي نوشيدن قهوه است گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت
> بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم
> همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود
لذت ببريد
> بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم
> همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود
لذت ببريد
چون خیلی این متن به دلم نشست برای همین این رو از من یک چپ دست هستم کپی کردم
ازش ممنونم
مرسی چپ دست
نوشته شده توسط فرهاد فرامرزي در 15:16 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه چهارم خرداد 1385
خونه تکونی
امروز خواستم به وبلاگم سر و سامونی بدم .
به قول یکی خیلی غمگین شده بود . نمی دونم چرا وقتی یکی عاشق می شه غمگین می شه . امیدوارم که کسی رو با حرفهام ناراحت نکرده باشم .
خوب زندگی همینه دیگه . از هر طرف که نگاهش کنی یه چیزی یاد می گیری . می خوام یه اعترافی بکنم . از وقتی که وارد دانشگاه شدم تا الان که حدود ۴ ترم هستش .
دیگه اون فرهاد ساده ی دوران دبیرستان نیستم . نمی دونم چرا ؟؟؟ دیگه از سادگیم کم شده که می دونم خیلی بده ......
چون دوست دارم مثل یک کودک ساده باشم که با یک آب نبات چوبی گول می خوره ولی جامعه می گه نباید این جوری باشی ...
ولی دیگه می خوام حرف های دلم رو بنویسم . یعنی هر وقت دل تنگم چیزی می نویسم ولی سعی می کنم نوشته هام بوی دلتنگی رو ندن .
نوشته شده توسط فرهاد فرامرزي در 21:18 | | لینک به این مطلب